بیریشگی
درانداختن این طرحوارۀ تراژیک هرگز به معنی هیچانگاری و نادیدن ارزشهای «خود» نیست، بسا فرزندی که نام پدر و مادر خود را بلند کرده و باعث نیکنامی آنان شده است. پدر و مادری گمنام در اعماق روستایی دورافتاده که فرزندانی برومند پَروَردهاند؛ تاج سَرِ تبار خویش و مَثَلِ اعلای خودساختگی.
در این جستار صحبت از فقدان پدر و مادر است. تجربۀ سهمگین از دست آنها بهمثابۀ دو تکیهگاه که ما را با هزار رشته به زندگی پیوند میدهند. ازین روست که نبودشان مصداق روشن بیریشگی است!
مرگ پدر و مادر، از منظر روانکاوی و جامعهشناختی، گسستی بنیادین در ساختار شخصیت فرد است؛ نه بهواسطۀ بار عاطفی، بَل ازحیث جایگاه هستیشناسانهای که در هندسۀ روابط فردی و اجتماعی دارند. فقدان آنها، قطع اتصال با دو نهاد حافظ تعادل است: نهاد حمایت بیقیدوشرط و نهاد مشروعیت و مرجعیت خانوادگی. مرگِ پدر و مادر، پایان یک دوران است.
از این منظر، بیریشگی اصطلاحی عرفی است که معادل فروپاشی زیرساختهای پنهانِ معنا در زندگانی فردی است. فردِ بیریشه، به بیان دقیقتر کسی است که در خلأ مرجعیت خانوادگی، ناچار به بازسازی خویشتن با منابع جایگزین است؛ اعم از ساختارهای نهادی، شبکههای اجتماعی، یا تکیه بر سرمایههای نمادین. این خلأ اگرچه در ظاهر با تحصیلات، اشتغال، استقلال مالی و موفقیتهای اجتماعی پر میشود، در لایههای عمیقتر، حامل نوعی گسست در پیوستار عاطفی و روانی فرد است.
آرش نراقی (۱۳۴۵-)، نواندیش دینی و پژوهشگر دین و فلسفه، در جایی نوشته است: «ما با مرگ عزیرانمان [پدر و مادر]، اندکاندک کم میشویم؛ رفتهرفته گم میشویم.» این جمله، توصیف یک روند تبخیر است؛ نه فروپاشی ناگهانی، که تحلیلِ تدریجیِ حضور، خاطره و هویت. زمانی فرا میرسد که دیگر کسی نیست تا تجربههای تلخ و شیرینِ زندگی را با او به اشتراک بگذاریم و هویتِ گمگشتۀ خود را در خلسۀ ناشی از مرور خاطرهها بازیابیم.
بیریشگی در این معنا، نبودِ مرجعی عاطفی یا نمادی خانوادگی نیست، رخت بَستن امکانی برای بازشناسی خود در آینۀ دیگران است. فرد در مواجهه با این خلأ، ناگزیر به باز- تفسیر خود در جهانی است که حافظۀ مشترکْ دیگر کار نمیکند و از چارچوبهای تثبیتشده نشانی نیست.
مرگ پدر و مادر ساختار روانی فرد را در هم میکوبد. چندان که دیگر فقط با غیاب مواجه نیست، بلکه با اختلال در روایتِ زیستۀ خود دست به گریبان است؛ روایتی که تا پیشاز فقدان، بر نوعی مخاطب داشتن بنا شده بود. انسان فقط با خاطرات زندگی نمیکند. با امکانِ بازگویی آنها با مخاطبانی معتبر به زندگی خود نیز معنا میبخشد. با مرگ پدر و مادر، چراغ بخشهای وسیعی از مجتمع خاطرات خاموش و حافظه متروک میشود. در این وضعیت، خاطره دیگر ابزارِ ارتباط نیست، ابژۀ انزواست. فرد، هرچه بیشتر خاطرات را میکاود، از امکان کنش در اکنون تهیتر میشود. این گسست زمانی، به تعلیق در موقعیت سوژۀ انسانی منجر میشود؛ وضعیتی که در آن، فرد میان گذشتۀ بیمخاطب و اکنون بیپناه معلق مانده است.
بیریشگی، همواره صورت عینی ندارد؛ گاه بهصورتِ فروپاشی مراجع درونی پدیدار میشود. همچون ذهنی که در پیِ فروریختن پناهگاههای تثبیتشده (پدر و مادر)، دچار سردرگمیِ موقعیت، زمان و روابط میشود. در اینجا، خانه دیگر فضایی مکانمند نیست، بلکه صحنهای تهی از معناست. نگارنده خانۀ آبادی را به یاد میآوَرَد که بعد از درگذشتِ مادر به دخمهای تاریک و ترسناک تبدیل شد. این درونمایه در سینمایی «پدر» ساختۀ به یاد ماندنیِ فلوریان زلر، به شکلی هولانگیز تصویر شده است. جایی که شخصیت اصلی (با بازی درخشان آنتونی هاپکینز) در بین اشیا، آدمهای آشنا و دیالوگهای تکراری، ناگهان خود را در خلأ ادراکی مییابد و دچار بیقراریِ وجودی- مکانی میشود. این بیقراری، بهمثابۀ وجهی از بیریشگی، نه از فقدان عشق، که حاصل فروپاشی منطق درونیِ زیستجهان است. بیریشگی در چنین سطحی، از دست رفتنِ توان تفکیک است: فرد نمیداند چگونه به گذشته بازگردد، و اکنون را چگونه فهم کند. پدر و مادر، نه فقط ناظران خارجی، بلکه نظام تثبیتِ معنا هستند. با فقدان آنها، امکان موقعیتیابیِ روانی و شناختی مختل میشود.
2 دیدگاه ها
نظرات بسته شده است.
با سلام و ادب
آرزومند تدوام این کنش فرهنگی در فضای مجازی و پویایی و بالندگی آن…
گشایش وبسایت در روزگار گوشیهای هوشمند و صفحات پرزرقوبرق در شبکههای اجتماعی فزاینده بهخودیخودی ارزشمند است. وبسایتها همچنان رسانههای اصیل اطلاعرسانی و آگاهیبخشی و ارتباط فرهنگیاند.
سپاس از لطف و عنایت حضرتعالی
در کنار شما بتوانیم روزهای خوبی را رقم بزنیم.